الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

394

الغدير ( فارسى )

نمونه‌اى از اين شيوايى و لطافت را در اشعار زير ملاحظه كنيد ، آنجا كه استادش شيخ شرف الدين دمشقى را به سال 1026 مدح مىكند : - آنگاه كه پلكهاى ديده‌ام به آرامى روى هم خواهد افتد ، به مركب خيال بگو تا بر كران مزار يار بيارامد . - تا مگر دل از گرماى مهر او و شوق ديدارش آرام گيرد . - چگونه ممكن است دوستى را ديدار كنم كه انواع درد و رنجورى ، پيكرش را نزار كرده است ؟ و اين ديدارى شگفت‌آور است . - اى دوست ، بر مزار يار دلارامى بانگ بزن تا من نيز كوه و دشت را بپيمايم . - با من به ديار دورافتادهء يار بيا تا فراوان بر آن اشك ريزيم . - دل من از لحظه‌اى كه اشتران كاروان به راه افتادند ، از دست رفت و به دنبال مركبى كه مرا به يار و دوست رساند ، روان شد . - آيا كسى هست كه وادى عقيق را براى من كه قرار و آرام از كف داده‌ام ، توصيف كند . - جان من از وقتى كه سرگشتهء ديدار آن زيباچشم شده است ، سرگشته و بىباك در وادى عشق مىخرامد . - هرگاه دوست به زائرش بنگرد ، دلها همه حيران و مجذوب مىشود . - اين نگاه شگفتا كه همواره تند و تيز ما را مىپايد . - و شگفت‌تر آنكه پيروزى را با خود به ارمغان آرد . - پيش از اين ، چنين خونريزى را كه بىپروا خون عاشقان را ريزد ، نديده بودم . - خورشيد ، تابناكى خود را از چهرهء او وام مىگيرد ، و هماره درخشان مىماند . - و با تير مژگان به جانبدارى از گل و گلنار برمىخيزد . - اين عشق و دلباختگى ، سراپاى وجودم را تسخير كرد ، ليكن پس از تسخير ، مشكلات و دشوارىهايى كه بايد از آن بيمناك بود ، روى آورد . - وقتى ملامتگران و عيبجويانم آتش عشق را در من ديدند ، رقت آورده پوزش‌خواهى آغازيدند .